تبليغاتX
نزدیک دورها

نزدیک دورها

من: مامان برم کلاس های قلم چی؟!

مامان: نمیدونم! هر چی بابات بگه!

من: بابا برم کلاس های قلم چی؟!

بابا: دخترم نمیدونم! به مامانت بگو! هر چی مامانت بگه!



[ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 11:2 ] [ پریسا غنجی ]


عکس بالایی متعلق به من است. یک دختری که روی توپ پلاستیکی نشسته و سیبی در دستش است. ایده ی این عکس از حسین بوده. ولی دلم هری می ریزد وقتی به عکس های آن دوران نگاه می کنم. چه زمین ها که نخوردم! دلم می خواهد به آن دوران برگردم و با مریم، مونا، سارا و نازی خاله بازی کنم. دلم می خواهد باز هم مبین و مادرش به خانه مان بیایند و مادر مبین از معلمی برایم بگوید. دلم می خواهد سارا هنوز هم برایم لیف ببافد. هنوز با فاطمه و سحر برنج و گوجه بخوریم! با زینب لیست خرید تهیه کنیم و پول هایمان را جمع کنیم تا هله هوله بخریم! دلم دورانی می خواهد که دیگر بر نمی گردد... دوران طفولیت!


[ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 17:1 ] [ پریسا غنجی ]

حرف زدن با تو خیلی شیرینه خدا... موقع نماز که عطر پاک وجودت رو با تمام وجودم حس می کنم، خیلی لحظه ی نابیه... وقتی تو بهم اجازه میدهی چند دقیقه بتونم باهات حرف بزنم و درددل هایم رو بهت بگم، انگار قشنگ ترین دقایق زندگیم رو بهم عطا کردی... من اون لحظات زیباترین جملات رو در باب حمد و تسبیحت میگم و تو هم به حرف هایم گوش میدهی... وقتی می بینم امسال هم مهمونت شدم و تو من رو به بهترین مهمانی عمرم دعوت کردی، خیلی باید ممنونت باشم... دوست دارم هر روز بیش از پیش عاشقت باشم و بهت نزدیک بشم... خودت هم میدونی که چه قدر بد هستم... دوست دارم من رو ببخشی... به خاطر توقعات بیجا، ناشکری ها، غر زدن ها و گله و شکایت هایم و... تو خیلی بخشنده ای خداجون... یه صدایی بهم میگه منو می بخشی... خودتی خدا؟ منو می بخشی؟

پی نوشت1 :بیایید همدیگه رو دعا کنیم در این ماه عزیز. التماس دعای خیر از همه تان.

پی نوشت 2: از اسم "کافه تنهایی" خوشم نمی آمد. اگر در گوگل یا یاهو سرچ کنید می بینید وبلاگ های زیادی به این نام وجود دارد که همه به درد نخورند! گرچه آدرس به همین نام است متأسفانه و بدبختانه!


[ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ] [ 16:7 ] [ پریسا غنجی ]
درباره وبلاگ